گالری

الهی-نامه

الهی نامه علامه حسن زاده آملی

54
0

خلاصه محتوای فایل

متن الهی نامه

محتوای فایل
الهی نامه‌ی علامه حسن حسن زاده آملی حفظه الله متن الهی نامه ی ابوالفضائل حضرت علاّمه حسن حسن زاده آملی حفظه الله (( این کتاب بارها و بارها به طبع رسیده است. )) الهی به حقّ خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده > الهی راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر الهی یَا مَن یَعفُو عَنِ الکَثِیر وَ یُعطِی الکَثِیرَ بِالقَلِیل از زحمت کثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده الهی سالیانی می پنداشتم که ما حافظ دین توایم اَستَغفِرُکَ اللَّهُمَّ در این لیله الرغائب هزار و سیصد و نود فهمیدم که دین تو حافظ ما است احمَدُکَ اللَّهُمَ متن الهی نامه ی ابوالفضائل حضرت علاّمه حسن حسن زاده آملی حفظه الله (( این کتاب بارها و بارها به طبع رسیده است. )) الهی به حقّ خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده > الهی راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر الهی یَا مَن یَعفُو عَنِ الکَثِیر وَ یُعطِی الکَثِیرَ بِالقَلِیل از زحمت کثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده الهی سالیانی می پنداشتم که ما حافظ دین توایم اَستَغفِرُکَ اللَّهُمَّ در این لیله الرغائب هزار و سیصد و نود فهمیدم که دین تو حافظ ما است احمَدُکَ اللَّهُمَ الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است الهی ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ی و ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ی الهی از پی تا فرقم در نور تو غرقم یا نُورَ السَّماواتِ وَ الارض اَنعَمتَ فَزِد الهی شأن این کلمه کوچک که به این علو و عظمت است پس یا علی یا عظیم شأن متکلم این همه کلمات شگفت لا تتناهی چون خواهد بود الهی وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم الهی چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم الهی چگونه گویم نشناختمت که شناختمت و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت الهی چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم وای من اگر دستم نگیری و رهاییم ندهی الهی خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مد است یا باسط بسطم ده و یا قابض قبضم کن الهی دست با ادب دراز است و پای بی ادب، یا باسط الیدین بالرحمه خذ بیدی الهی بسیار کسانی دعوی بندگی کرده اند و دم از ترک دنیا زده اند، تا دنیا بدیشان روی آورد جز وی همه را پشت پا زده اند این بنده در معرض امتحان درنیامده شرمسار است بحق خودت ثَبِّت قَلبِی عَلَی دِینِک الهی ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزن های بسیار در کمین و بار گران بر دوش یا هادی اهدنا الصّراط المستقیم صراط الّذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار الهی رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم و تو از ما بگذر الهی عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد الهی عارفان گویند عَرِّفنِی نَفسَک، این جاهل گوید عَرِّفنِی نَفسِی الهی اهل ادب گویند به صدرم تصرّفی بفرما این بی ادب گوید بر بطنم دست تصرّفی نِه الهی در راهم، اگر در باره ام گویی لَم نَجِد لَهُ عَزماً چه کنم الهی آزمودم تا شکم دائر است دل بائر است یا من یحیی الارض المیته دل دائرم ده الهی همه گویند خدا کو حسن گوید جز خدا کو الهی آن خواهم که هیچ نخواهم الهی اگر تقسیم شود به من بیش از این که دادی نمی رسد فَلَکَ الحَمد الهی ما را یاری دیدن خورشید نیست، دم از دیدار خورشید آفرین چون زنیم الهی همه گویند بده حسن گوید بگیر .. الهی همه سرآسوده خواهند و حسن دل آسوده الهى همه آرامش خواهند و حسن بى تابى، همه سامان خواهند و حسن بى سامانى الهى چون در تو مى نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم ....... الهى از من برهان توحید خواهند و من دلیل تکثیر الهى از من پرسند توحید یعنى چه حسن گوید تکثیر یعنى چه الهى از نماز و روزه ام توبه کردم به حق اهل نماز و روزه ات توبه این نا اهل را بپذیر الهى به فضلت سینه بى کینه ام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما الهى عقل گوید الحذر الحذر، عشق گوید العجل العجل 𷈢ن گوید دور باش و این گوید زود باش الهى ضعیف ظلوم و جهول کجا و واحد قهّار کجا الهى آن که از خوردن و خوابیدن شرم دارد از دیگر امور چه گوید الهى اگر چه درویشم ولى داراتر از من کیست که تو دارایى منى الهى در ذات خودم متحیّرم تا چه رسد در ذات تو الهى نعمت سکوتم را به برکت وَ اللهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاء اضعاف مضاعفه گردان الهى به لطفت دنیا را از من گرفته اى به کرمت آخرت را هم از من بگیر الهى روزم را چو شبم روحانى گردان و شبم را چون روز نورانى الهى حسنم کردى احسنم گردان الهى دندان دادى، نان دادى، جان دادى؛ جانان بده الهى همه از گناه توبه مى کنند و حسن را از خودش توبه ده الهى گویند که بُعد سوز و گداز آورد حسن را به قرب سوز و گداز ده ۴۷ الهى خودت گفته اى وَ لاَ تَیاَسُوا مِن رَوحِ الله نا امید چون باشم الهى انگشترى سلیمانیم دادى انگشت سلیمانیم ده الهى سرمایه کسبم دادى توفیق کسبم ده الهى اگر ستّار العیوب نبودى ما از رسوایى چه مى کردیم الهى من الله الله گویم اگر چه لا اله الاّ الله گویم الهى مست تو را حد نیست ولى دیوانه ات سنگ بسیار خورد، حسن مست و دیوانه توست الهى ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا الهى علمم موجب ازدیاد جهلم شد یا علم محض و نور مطلق بر جهلم بیفزا الهى اثر و صنع توأم چگونه به خود نبالم الهى دو وجود ندارد و یکى را قرب و بعد نبود الهى هر چه بیشتر دانستم نادان تر شدم بر نادانیم بیفزا الهى تا کعبه ی وصلت فرسنگ ها است و در راه خرسنگ ها و این لنگ به مراتب کمتر از خرچنگ است، خرچنگ را گفتند : به کجا می روى گفت : به چین و ما چین گفتند : با این راه و روش تو الهى دل داده ی معنى را از لفظ چه خبر، و شیفته ی مسمّى را از اسم چه اثر الهى کلمات و کلامت که این قدر شیرین و دلنشین اند خودت چونى الهى اگر از من پرسند کیستى چه گویم الهى هر چه بیشتر فکر مى کنم دورتر می شوم الهى گروهى کو کو گویند و حسن هو هو الهى از گفتن یا شرم دارم الهى داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند و نه قلم یارد به تحریر رساند الحمد لله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است الهى محبّت والد به ولد بیش از محبّت ولد به والد است که آن اثر است نه این با این که اعداد است و علیت و معلولیت نیست پس محبت تو به ما که علت مطلق مایى تا چه اندازه است، یُحِبُّهُم کجا و یُحِبُّونَهُم کجا؟! الهى از کودکان چیزها آموختم لا جرم کودکى پیش گرفتم الهى چون است که چشیده ها خاموش اند و نچشیده ها در خروش اند الهى از شیاطین جن بریدن دشوار نیست با شیاطین انس چه باید کرد الهى خوش دلم که از درد می نالم که هر دردى را درمانى نهاده اى الهى در خلقت شیطان که آن همه فوائد و مصالح است در خلقت ملک چه ها باشد الهى دیده را به تماشاى جمال خیره کرده اى، دل را به دیدار ذوالجمال خیره گردان الهى خُنُک آن کس که وقف تو شد الهى شکرت که دولت صبرم دادى تا به ملکت فقرم رساندى الهى شکرت که از تقلید رَستم و به تحقیق پیوستم الهى تو پاک آفریده اى ما آلوده کرده ایم الهى پیشانى بر خاک نهادن آسان است دل از خاک برداشتن دشوار است الهى ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در یَومَ تُبلَی السَّرائِر چه کنیم الهى شکرت که کور بینا و کر شنوا و گنگ گویایم الهى درویشان بى سر و پایت در کنج خلوت بى رنج پا، سیر آفاق عوالم کنند که دولتمندان را گامى میسّر نیست الهى اگر گلم و یا خارم از آن بوستان یارم الهى انسان ضعیف کجا و حمل قول ثقیل کجا الهى چگونه دعوى بندگى کنم که پرندگان از من می رمند و ددان رامم نیستند الهى گرگ و پلنگ را رام توان کرد با نفس سرکش چه باید کرد الهى چگونه ما را مراقبت نباشد که تو رقیبى و چگونه ما را محاسبت نبود که تو حسیبى الهى حلقه ی گوش من آن درّ ثمین انا بدک اللازم یا موسى الهى علف هرزه را وجین توان کرد ولى از تخم جرجیر، خس نروید الهى حقّ محمّد و آل محمّد بر ما عظیم است اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد الهى نهر بحر نگردد ولى تواند با وى پیوندد و جدولى از او گردد الهى چون در تو می نگرم رعشه بر من مستولى می شود پشه با باد صرصر چه کند الهى دیده از دیدار جمال لذّت می برد و دل از لقاى ذوالجمال الهى انسان را قسطاس مستقیم آفریده اى افسوس که ما در میزان طغیان کرده ایم الهى شکرت که نعمت صفت ایثارم بخشیدى الهى نعمت ارشادم عطا فرموده اى توفیق شکر آن را هم مرحمت بفرما الهى عروج به ملکوت بدون خروج از ناسوت چگونه میسر گردد یَا مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی ءٍ خُذ بِیَدِی الهى به سوى تو آمدم به حقّ خودت مرا به من بر مگردان الهى اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار الهى ظاهر که این قدر زیبا است باطن چگونه است الهى آخِر خودت را در حقّ ما اوّل بفرما که آخِرین شفاعت را ارحم الرّاحمین فرماید الهى دل بى حضور چشم بى نور است نه این صورت ببیند و نه آن معنى الهى فرزانه تر از دیوانه ی تو کیست الهى دولت فقرم را مزید گردان الهى شکرت که فهمیدم که نفهمیدم الهى گریه زبان کودک بى زبان است آنچه خواهد از گریه تحصیل مى کند از کودکى راه کسب را به ما یاد داده اى قابل کاهل را از کامل مکمّل چه حاصل الهى شک شوریده، جهانى را می شوراند این شوخ دیده را شوریده تر کن نبودم و خلعت وجودم بخشیده اى، خفته بودم و نعمت بیداریم عطا کرده اى، تشنه بودم و آب حیاتم چشانده اى، متفرق بودم و کسوت جمعم پوشانده اى، توفیق دوام در صلاتم هم مرحمت بفرما که الَّذِینَ هُم عَلَی صَلاَتِهِم دَائِمُون کامروا هستند الهى مصلّى کجا و مناجى کجا؛ تالى فرقان کجا و اهل قرآن کجا؛ خُنُک آن که مصلّى مناجى و تالى فرقان و اهل قرآن است الهى عارف را با عرفان چه کار، عاشق معشوق بیند نه این و آن الهى توانگران را به دیدن خانه ی خوانده اى و درویشان را به دیدار خداوند خانه، آنان سنگ و گل دارند و اینان جان و دل آنان سرگرم در صورت اند و اینان محو در معنى، خوشا آن توانگرى که درویش است الهى قیس عامرى را لیلى مجنون کرد و حسن آملى را لیلى آفرین؛ این آفریننده دید و آن آفریننده را در آفریده، بر دیوانگان آفرین الهى اگر عنایت تو دست ما را نگیرد از چهل ها چلّه ی ما هم کارى برنیاید الهى خوشا آنان که همواره بر بساط قرب تو آرمیده اند الهى شکرت که این تهیدست پا بست تو شد الهى خوشا آنان که در جوانى شکسته شدند که پیرى خود شکستگى است الهى عقل و عشق سنگ و شیشه اند عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان الهى اگر کودکان سرگرم بازیند مگر کلان سالان در چه کارند الهى شکرت که پیر ناشده استغفار کردم که استغفار پیر استهزاء را ماند الهى آن که تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نیست الهى کى شریک دارد تا تو را شریک باشد الهى من واحد بى شریکم چگونه تو را شریک باشد الهى خوشا آن دم که در تو گمم الهى از من و تو گفتن شرم دارم؛ انت انت الهى نه خاموش می توان بود و نه گویا در خاموشى چه کنیم در گفتن چه گوییم الهى دل به سوى کعبه داشتن چه سودى دهد آن که را دل به سوى خداوند کعبه ندارد الهى عبادت ما قرب نیاورده بعد آورده است که فَوَیلٌ لِلمُصَلِّین . الَّذِینَ هُم عَن صَلاتِهِم سَاهُون الهى کامم را به حلاوت تلاوت کلامت شیرین بدار الهى فتح قلب به ضم عین است، نصب عینم مرفوع؛ غُضُّوا اَبصَارَکُم تَرَونَ العَجَائِب الهى قول و فعل قائل و فاعل اند در لباس دیگر که کُلٌّ یَعمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ در کتاب تدوین و تکوین جز مصنّف آن کیست الهى از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر الهى این آفریده که بدین پایه مهربان است آفریننده وى در چه پایه است الهى خفتگان را نعمت بیدارى ده و بیداران را توفیق شب زنده دارى و گریه و زارى الهى جز این نمی شد با که درآویزیم الهى تو خود گواهى که این سخنان از بى تابى است بر ما متاب الهى چه رسوایى از این بیشتر که گدا از گدایان گدایى کند الهى جن گفتند : سَمِعنَا قُرآناً عَجَباً . یَهدِی اِلَی الرُّشدِ فَآمَنَّا بِهِ ، واى بر انسى که از جن کمتر است الهى واى بر من اگر دلى از من برنجد الهى ای کاش الفاظى جز اسماء عُلیا و صفات حُسنایت نبود که از الوان الفاظ چه رنگ ها گرفته ایم الهى من کیستم و اطوار خلقتم چیست الهى همه از مردن می ترسند و حسن از زیستن که این کاشتن است و آن درویدن ؛ کُلَّمَا رُزِقُوا مِنهَا مِن ثَمَرَهٍ رِزقاً قَالُوا هَذَا الَّذِی رُزِقنَا مِن قَبلُ وَ اُتُوا بِهِ مُتَشَابِهَا ؛ و الدّنیا مزرعه الآخره ، جَزَاءً وِفَاقاً الهى توفیق امتثال آن رؤیاى شیرین یَا حَسَن خُذِ الکِتَابَ بِقُوَّهٍ را مرحمت بفرما الهى غذا به کردار و گفتار رنگ و بو مى دهد واى بر آن که دهنش مزبله است الهى عبادت بى معرفت خروارى به خردلى ؛ فَلاَ نُقِیمُ لَهُم یَومَ القِیَامَهِ وَزناً ، خرّم آن که ؛ ثَقُلَت مَوَازِینُهُ الهى میوه در طول هسته ی خود است و جزا در طول عمل بلکه نفس عمل ؛ یَومَ تَجِدُ کُلُّ نَفسٍ مَا عَمِلَت مِن خَیرٍ مُحضَراً وَ مَا عَمِلَت مِن سُوءٍ خوشا آن که رَوضَهٌ مِن رِیَاضِ الجَنَّه است الهى در بسته نیست ما دست و پا بسته ایم الهى در جواب خطاب یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لبّیک بگویم مایه ی شرمندگى است، نگویم دور از وظیفه ی بندگى الهى امروز هم چون الیَومَ نَختِمُ عَلَی اَفوَاهِهِم که لاَ یُسئَلُ عَمَّا یَفعَلُ وَ هُم یُسئَلُون الهى دل خوشم که الهى گویم الهى دل به جمال مطلق داده ایم هر چه بادا باد الهى کیست که موفّق به زیارت جمال دل آرایت شد و شیدایت نشد الهى کى الله گفت و لبّیک نشنید الهى حرف هایم اگر مشوّش است از دیوانه پراکنده خوش است الهى گل دِماغ را معطّر کند و گندنا دهن را ابخر با این که کاشته دیگران اند و خارج از ذات ما پس آنچه در خود کاشته ایم با ما چه خواهد کرد الهى عمرى کوکو مى گفتم و حالا هو هو مى گویم الهى پیش از تشنگى آب از چشمه سار مى جوشد و تشنه ی تشنه است و پیش از گرسنگى گندم از کشتزار می روید و گرسنه ی گرسنه است عشق است که در همه ساری است بلکه یکسره جز عشق نیست الهى خواب هاى ما را تبدیل به بیدارى بفرما الهى آن که سحر ندارد از خود خبر ندارد. الهى ذلّت و لذّت قریب هم بلکه قرین هم اند که اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرَا راهرو در رنج تن، گنج روان یابد و در این بار گران بار گران الهى آن که عالم است عامل است این خفته صنعتگر است نه دانشور الهى آن که سرمایه دارد و از آن بهره نمى برد از گدا گرفتارتر و بیچاره تر است الهى شکرت که در لباس دوستانت هستم، مرا در عِداد دوستانت بدار الهى در صورت انبیایم داشتى، در سیرت آنانم هم بدار الهى عاشق را ترک ما سواى معشوق عین فرض است که یک دل و دو معشوق کذب محض است الهى در ایّاک نستعین صادقم و در ایّاک نعبد کاذب نیستم الهى کریمه اللهُ یَتَوَفَّی الاَنفُسَ حِینَ مَوتِهَا وَ الَّتِی لَم تَمُت فِی مَنَامِهَا خواب را شیرین مى کند و مرگ را شیرین تر الهى شب پره را در شب پرواز باشد و حسن را نباشد الهى هر چه پیش آمد خوش آمد که مهمان سفره توایم الهى تن خوش است که براى یکتا دو تا بود و جان خوش است که از دو تا یکتا بود الهى اگر خدا خدا نکنیم چه کنیم و اگر ترک ما سوا نکنیم چه کنیم؟ الهى در شگفتم از کسى که غصّه ی خودش را نمی خورد و غصّه ی روزیش را می خورد الهى فرزانگان گنگ شدند دیوانگان چه بگویند الهى اسمى جز بى اسمى برایم مباد الهى چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم الهى در این جهان پر هیاهو چرا من هو هو نکنم الهى بر سر نوح نجى چه آوردند که تا رَبِّ لاَ تَذَر گفت؟! سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی العَالَمیِن الهى کودکان کتابى به وعده ی گردو به کمال رسند و بزرگان کودک مآب به وعده ی مینو الهى خوشا به حال عالین که جز تو ندیدند و ندانند الهى حرم بر نامحرم حرام است محرم چرا محروم باشد الهى به امروز و فردا نه کار امروز رسیده شد نه فردا چه کنیم با کُلُّهُم آتِیهِ یَومَ القِیَامَهِ فَرداً الهى بَدان بر ما حقّ بسیار دارند تا چه رسد به خوبان الهى جهان زندان رندان است و جهان بان بهشت آنان، ما را با رندان بدار الهى قاسم که تویى کسى محروم و مغبون نیست الهى با ددان بتوان به سر بردن با دونان چه باید کرد الهى چه عذابى از حجاب سخت تر است به حقّ خودت از جهنّم حجابم وارهان الهى توبه از گناه آسان است توفیق ده که از عبادت مان توبه کنیم الهى حسن آملی مالامال آمال بود در راه یک امل همه را پایمال کرد یا منتهی امل الآملین دیگر خود دانى الهى شکرت که مى گویم شکرت الهى اگر آخِرم مثل اوّلم باشد بدا به اوّل و آخِرم الهى خلقى در ناسوت متوغّل اند و جمعى به مثال ملتذّ اند و قلیلى در ملکوت مبهوت، سُبحَانَکَ مَا اَعظَم خَلقُکَ وَ اَمرُک؟ ! الهى از نام بردن انبیاء و ملائکه شرم دارم که با کدام زبان، با نام تو چه کنم که فرموده اى اعظم اسمائى، و با تلاوت کتاب تو چه که لاَ یَمَسُّهَ اِلاَّ المُطَهَّرُون الهى لوَلاَ الشَّیطَان لَبَطَلَ التَّکلِیف سُبحَانَکَ مَا اَحسَن صُنعُک الهى شکرت که پریشانى به مقام یقین رسیده است الهى شکرت که از تنهایى و خلوت لذّت می برم چه تنها از خلوت وحشت دارد الهى به کبریائیت سوگند که از ثیاب فقر فخر دارم و از فاخر شرم که در آن، هم رنگ بینواى دل شکسته ام و در این بیم دل شکستن است چه کنم که در این اوان بى اساس لولا اللّباس لالتبس الامر على اکثر النّاس الهى لذّت گرسنگى را در کامم برکت ده الهى حشر با عالم خیال که این قدر لذیذ است حشر با عالم عقل چه خواهد بود الهى آمدم ردّم مکن، آتشینم کرده اى سردم مکن الهى اگر تا قیامت براى یک صغیره استغفار کنم از شرمندگى تقصیر بندگى به در نخواهم شد الهى سخن در عفو و رحمتت نیست گیرم که تو ببخشیم من از شرمندگى چه کنم تو خود گواهى که از استغفار شرم دارم الهى استغفار، خواستن غفران تو است با خاطره ی گناه چه کنیم الهى چه باید کرد که گناه فراموش شود و گرنه با یاد گناه اگر برانى شرمنده و اگر نوازى شرمنده ترم الهى دیگر از بهشت لذّت نتوانم برد چه عفو احسان در ازاى جرم و عصیان انفعال بیشتر آورد مگر جنّت لقاء نصیب شود که در حضور تام جز تو فراموش شود الهى ماه مبارک (۱۳۹۰ ه ق) را حرام کردم که نه قدر روزه را دانستم و نه قدر قدر را، نه قرآن خواندم و نه سحر داشتم و نه سهر، در لیله الجوائز جز شرمسارى چه مى برم خوشا به حال صائم که لَهُ فَرحَتَان حِینَ یَفطِرُ وَ حِینَ یلقَی رَبَّهُ، بدا به حالم که لِی حُزنَتَان، بارالها آهم جهنّم سوز است الهى واى بر آن که در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده با دیو هم دم و هم نشین گردد الهى یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدّل کن و آنى را در آخِر خواهى کنى در اوّل کن که شفاعت آخِرین از آن ارحم الرّاحمین است الهى دل خوش بودم که گاهى گریه ی سوزناک داشتم و دانه هاى اشک آتشین می ریختم ولى این فیض هم از من بریده شد که بیم زوال بصر است و امور مهمّى که در آنها امتثال فرمان تو است در نظر، ولى بارالها عاشق نگرید چه کند و بنده فرمان نبرد چه کند الهى مرا در سایه خاتم صلّی الله علیه و آله و سلّم داشتى که تو را یابم و بندگانت را دریابم شکر این موهبت چگونه گذارم بارالها ناپاک را به سویت بار نیست و با بندگانت کار نیست، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم الهى دهن آلوده را با کتابت چه کار که لاَ یَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَهَّرُون واى بر آن مرشدى که دهنش پلید است چه آن نارشید خود شیطان مَرید است، اگر در آشکار بایزید است در پنهان با یزید است الهى حشر و صحبت با خیالات نوعى از مالیخولیا است.که الجنون فنون بحرمت عوالم عقول از آنم برهان و به اینم برسان که این حضور نور دهد و آن صحبت ظلمت الهى چگونه شور و نوایم نباشد که از آنچه در کامم ریختى اگر کوه دماوند از آن لب تر کند پاى کوبان سر از پا نشناسد و دست افشان از دست برود الهى اگر علم رهزن شود عاصم جز تو کیست الهى اگر دانشمند رهزن شود از هر اهریمنى بدتر است که دزد با چراغ است الهى حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که جهان را جهان بانى است و انسان را سر و سامانى الهى اى آشنایم تو خود دانى که بیگانه ام بیگانه ترم کن خوشا به حال مؤمن که غریب است الهى در این شب دوشنبه سلخ شهر الله المبارک هزار و سیصد و نود هجرى قمرى با کسب اجازه از حضور انور شما نام کشور پهناور هستى را عشق آباد گذاشتم الهى ستاره شناس شدم و خودشناس نشدم، از رموز زِیج و رُبع مجیب و اُسطُرلاب با خبرم و از اسرار جام جم خویش بی خبر الهى بت سنگین شکستن نیک آسان است و بت نفس شکستن سخت دشوار، خُنُک آن که از امّت خلیل بت شکن است که هر دو را بشکست الهى اگر سر مویى باورم شود که پیشه ام در پیشگاه تو پذیرفته است چون سروى که از وزش صبا به چپ و راست می چمد چنان پاى کوبى و دست افشانى کنم که سنگ و گل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم الهى سرتاسر ذرّات عوالم وجود در جنب و جوش اند چگونه حسن خاموش باشد الهى آن که را عشق نیست ارزش چیست الهى خروس را سحر باشد و حسن را نباشد الهى سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار، که آن جهاد اصغر است و این اکبر الهى حسن عبدالله، عبد الله خراب آبادى بود و حال عبد الجمال عشق آبادى شد الهى حاصل فکرم بى فکرى است خُنُک آن که از فکر بگذشت الهى خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائف آن کجا و عارف این کجا؟ آن سفر جسمانى است و این روحانى. آن براى دولتمند است و این براى درویش. آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را. آن ترک مال کند و این ترک جان. سفر آن در ماه مخصوص است و این را همه ماه و آن را یک بار است و این را همه عمر. آن سفر آفاق کند و این سیر انفس، راه آن را پایان است و این را نهایت نبود. آن می رود که برگردد و این می رود که از او نام و نشانى نباشد. آن فرش پیماید و این عرش. آن مُحرِم می شود و این مَحرَم. آن لباس احرام می پوشد و این از خود عارى می شود. آن لبّیک مى گوید و این لبّیک می شنود. آن تا به مسجد الحرام رسد و این از مسجد اقصى بگذرد. آن اِستلام حجر کند و این انشقاق قمر، آن را کوه صفا است و این را روح صفا. سعى آن چند مرّه بین صفا و مروه است و سعى این یک مرّه در کشور هستى. آن هروله می کند و این پرواز، آن مَقام ابراهیم طلب کند و این مُقام ابراهیم. آن آب زمزم نوشد و این آب حیات. آن عرفات بیند و این عرصات. آن را یک روز وقوف است و این را همه روز. آن از عرفات به مشعر کوچک کند و این از دنیا به محشر. آن درک مِنى آرزو کند و این ترک تمنّى را، آن بهیمه قربانى کند و این خویشتن را. آن رمى جمرات کند و این رجم همزات. آن حلقِ رأس کند و این ترک سر. آن را لاَ فُسُوقَ وَ لاَ جِدَالَ فِی الحَج است و این را فِی العُمر. آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین. لاجرم آن حاجی شود و این ناجی . خُنُک آن حاجی که ناجی است الهى وسعت جهان کیانى که این است فُسحت عالم ربّانى چون خواهد بود الهى از من آهى و از تو نگاهى الهى به چهل و سه رسیده ام چند سال ایّام صباوت بود و بعد از آن تا اربعین دوران نخوت جوانى و غرور تحصیل فنون جنون، اینک حاصل بیدارى دو ساله ام آهِ گاه گاهى است یَا لاَ اِلَهَ اِلاَّ اَنت جز آه در بساط ندارم از من آهى و از تو نگاهى الهى عمرى آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم الهى غبطه ی ملائکه اى می خورم که جز سجود ندانند کاش حسن از ازل تا ابد در یک سجده بود الهى تا کى عبد الهوى باشم به عزّتت عبد الهو شدم الهى از نخوردن رسوائیم و از خوردن رسواتر الهى سست تر از آن که مست تو نیست کیست الهى عبدالله و محمّد و علی و فاطمتین و حسین را به حسن ببخش و حسن را به محمّد و علی و فاطمه و حسنین الهى همه این و آن را تماشا کنند و حسن خود را که تماشایى تر از خود نیافت الهى هر که شادى خواهد بخواهد حسن را اندوه پیوسته و دل شکسته ده که فرموده ای : اَنَا عِندَ المُنکَسِرَهِ قُلُوبهم الهى دل بى حضور چشم بى نور است این دنیا را نمى بیند و آن عقبا را الهى فرد تنها تویى که ما سوایت همه زوج ترکیبى اند و صمد فقط تویى که جز تو پُرى نیست و تو همه اى که صمدى الهى حسین شیرخوارم آهنگ برخاستن مى کند و از ناتوانى و بى تابى بر خود مى لرزد تا دستش را بگیرم و بایستانمش که آرام گیرد، حسن هم حسین تو است و جز تو دستگیرى نیست به شیر خوار حسین دست حسن را گیر الهى حسین شیرخوار حسن را به حسن ببخش و حسن را به شیرخوار حسین الهى آن که خواب را حَباله ی اِصطیاد مبشّرات نکرده است کفران نعمت گران بهایى کرده است که درى از پیغمبرى است الهى مراجعت از مهاجرت به سویت، تعرّب بعد از هجرت است و تویى که نگهدار دل هائى الهى تو خود گواهى که در عصر سلخ شهر الله مبارک هزار و سیصد و نود چنان حسرتى بر این بنده مستولى شد که گوشه هاى چشمم با ناودان بهارى برابرى می کرد و آه هاى آتشینم جهنّم سوز بود که بیداران در این ماه رستگار شدند و این خفته زیان کار، این حسرت یک ماه بود با حسرت یک عمر چه باید کرد. امشب که لیله چهارشنبه بیست و سوم شوّال المکرّم هزار و سیصد و نود است از دل و جان توبه کرده ام و صمیمانه به سوى تو رخت بسته ام یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله مسافر تائبت را بپذیر و توفیقش ده که بر عهدش استوار باشد و همواره محو دیدار باشد الهى نور برهانم داده اى نار وجدانم هم بده الهى هشیار را با بستر و بالین چه کار و مست را با دین و آیین چه کار الهى آن که در نماز جواب سلام نمی شنود هنوز نمازگزار نشد ما را با نمازگزاران بدار الهى خوشا آن که بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است الهى همه در راه خود استوارند حسن را در راهش استوار بدار الهى توفیق ترک عبادتم در عبادتم ده الهى حاضر با غافل برابر نیست حضور و غفلتم ده الهى شکرت که به سرّ مَن مَاتَ وَ لَم یَعرِف اِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیَّه رسیدم و امام شناس شدم و فهمیدم که امام اصل او قائم و نسل او دائم است الهى آن کس تاج عزّت بر سر دارد که حلقه ی ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیّتت را در گردن الهى همه ددان را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده الهى در خواب سنگین بودم و دیر بیدار شدم باز شکرت که بیدار شدم خُنُک آن که مشمول آتَینَاهُ الحُکمَ صَبِیّاً و آتَینَاهُ رَحمَهً مِن عِندِنَا و عَلَّمنَاهُ مِن لَدُنَّا عِلماً است الهى حسن هیولاى اولاى هیچ ندار است فقط قابل دیدار صورت یار است. الهى شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر الهى چگونه حاضر نباشم که معلوم تو بلکه علم توأم ؛ وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیءٍ عِلماً الهى چگونه از عهده شکر برآیم که این بى نام و نشان را سر و سامان داده اى الهى تاکنون دیوانه فرزانه نما بودم و اینک فرزانه ی دیوانه نما شدم الهى فرزندان حسن هر گاه از کار خسته شدند از شنیدن یک بارک الله پدر چنان نیرو مى گیرند که گویا خستگى ندیدند اگر پدرشان یک بار بارک الله از تو شنود چه خواهد شد الهى عاشق را با شعر و شاعرى و سجع و قافیه پردازى و الفاظ بازى چه کار الهى پرندگان همه یک طرف و مرغ عشق یک طرف، گیاهان همه یک جهت و گیاه عشق یک جهت، همه ی درس ها یک جانب و درس عشق یک جانب، همه یک سوى و عشق یک سوى الهى بلبل به چمن خوش است و جعل به چمین. حسن را آن چنان کن نه این چنین
هشتگ‌ها
#الهی_نامه #علامه_حسن_زاده_آملی
موضوع‌ها
  • الهی نامه
موضوع‌ها
  • الهی نامه علامه حسن زاده آملی