طهارت فقهیه - حقیقت وضو - رمز فهم قصص قرآنی
استاد صمدی آملی در آغاز، مجلس را مجلس علم، عمل و اُنس معرفی کرده و تأکید میکنند که غایت این جلسات، عمل به معارف و نزدیک شدن دلها به یکدیگر است؛ زیرا معیار حقیقی قرب، نزدیکی قلبهاست نه بدنها. سپس با استناد به آیات قرآن، تفاوت اهل بهشت و اهل جهنم را در همدلی و تفرقه بیان کرده و نتیجه میگیرند که اجتماع حقیقی، اجتماع قلوب است. پس از آن، بحث «طهارت» را به دو مرتبه ظاهری و باطنی تقسیم نموده و توضیح میدهند که طهارت ظاهری در فقه با وضو، غسل و تیمم حاصل میشود و مقدمه ورود به حقیقت نورانی نماز است. وضو را منشأ نور دانسته و بر استمرار آن تأکید میکنند. سپس با بهرهگیری از روایات، فلسفه شستن اعضای وضو را بیان مینمایند که چون انسان در اشتغال به دنیا، صورت، دست، سر و پا را به دنیا متوجه ساخته است، باید پیش از حضور در پیشگاه الهی آنها را تطهیر کند. در ادامه، اصل مهمی را مطرح میکنند که قصص قرآن صرفاً تاریخ نیست، بلکه تفسیر انفسی انسان و بیان مراحل سیر او به سوی کمال است؛ ازاینرو، حوادث زندگی انبیا نمونه راه و مشکلات همه سالکان است. در تفسیر داستان حضرت ابراهیم علیهالسلام و ذبح چهار پرنده، بیان میکنند که این پرندگان رمز صفات ناپسندی مانند شهوت، تجملپرستی، خسّت و مردارخواریاند و سالک باید این رذایل را در درون خود نابود سازد تا به حیات حقیقی برسد. همچنین داستان حضرت آدم علیهالسلام نیز به عنوان نمونهای از آغاز سیر انسان در میان سختیها تفسیر میشود و تأکید میگردد که ازدواج، کار، معاش و دیگر اشتغالات دنیا، موانع راه نیستند، بلکه میدان رشد انساناند و باید در متن همین زندگی، دستورات الهی را به عمل آورد. در پایان نتیجه میگیرند که دنیا عرصه اشتغال و کثرت و نماز مقام توجه و وحدت است و وضو، انسان را از آلودگی تعلقات دنیا پاک ساخته و برای حضور در پیشگاه الهی آماده میکند.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی أهل بیته الطیبین الطاهرین و علی جمیع الأنبیاء والمرسلین و علینا و علی عباد الله الصالحین.
اولین شب محرم سال ۱۴۱۸ قمری است که توفیق تشرف محضر انور بسیاری از خواهران و برادران عزیز به ما روی آورده است.موضوع بحث را به لطف خدا مراتب طهارت قرار میدهیم تا انشاءالله به عنوان ابتداییترین عمل و مرحله برای رسیدن به کمالات انسانی باشد. استدعای ابتدایی این کمترین از محضر عزیزانم آن است که مجلس را به صورت مجلس علم و عمل بپندارند و هم گوینده و هم شنوندگان گرامی سعی نماییم در فکر توفیق عمل آنها قرار بگیریم. استدعای بعدی ما این است که سعی کنیم مجلس خود را مجلس اُنس قرار دهیم تا دلها به همدیگر نزدیک شوند؛ زیرا آنچه اصل و محور است نزدیکی دلها است نه نزدیکی تن.
در قرآن کریم در سورهی مبارکهی حشر راجع به کفار آمده است که ایشان در دنیا به ظاهر با همدیگر جمعاند اما دلها از یکدیگر متفرقاند، لذا جهنمیان در قیامت برخلاف بهشتیان که همدلانند و رویشان به طرف هم است، با هم همدل نیستند و از یکدیگر روی گردانند که:«یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ»
قرآن بهشتیان را نسبت به هم مهرورز دانسته و میفرماید: ایشان در بهشت با کأس معین که در دست دارند به همدیگر تعارف میکنند. اما در مورد اهل جهنم میفرماید: ایشان در قیامت هم از دست برادرشان در فرارند و هم از دست خواهرانشان، هم از پدر و مادر خود گریزانند و هم از همسر خود که نزدیکترین فرد جسمی و محرم با آنها است فرار میکنند. این سلسلهی اشخاص در آیات را باید بیشتر مورد توجه قرار داد.
خداوند در ابتدای آیهی شریفه فرمود: در روز قیامت حتی دو برادر نیز با مشاهدهی حال یکدیگر از هم فرار میکنند. یعنی برخلاف آنچه که در عالم دنیا مشهور است و معمولاً دو برادر به هم نزدیک و رازدار یکدیگرند، در قیامت حتی برادر پس از ظهور باطن و برزخ از یکدیگر نیز فرار میکنند. حتی نزدیکتر از دو برادر نیز که پدر و مادر فرزند از فرزند خود خواهند گریخت و پدر و مادر نزدیکتر از برادر نیز، همسر انسان است..همانطور که در امور ظاهری می بینید که پدر و مادر نسبت به انسان یک قُربی دارند که برادر ندارند.
در آیهی شریفه فرمود:در روز قیامت نه تنها برادر از برادر و پدر و مادر از فرزند، بلکه همسر جهنمیان نیز با مشاهدهی احوالشان از ایشان گریزان خواهد بود. بعد از همسر تنها کسی که بیشترین اُنس و الفت را با انسان دارد فرزند انسان است؛ زیرا همسر در ابتدا غیر بود و بعد با انسان اُنس گرفت که نفوذ بالا شاید برسد، روزی که این اُنس با یک طلاق منقطع گردد، اما فرزند جگرگوشهی انسان است و علقه و ارتباط فیمابین پدر و فرزند با هیچ امری گسستنی نیست که: «الولد سرّ أبیه». فرمود: بلکه از همسر نزدیکتر به انسان نیز همان فرزندانشان از جهنمیان خواهند گریخت.
در دنیا معمولاً برادر و برادر، زن و شوهر، فرزندان و پدر و مادر به هم نزدیکاند که اگر قرار باشد هر کدام از اینها منزلی داشته باشند، سعی میکنند در محیطی کنار همدیگر زندگی کنند؛ لذا قرآن کریم میفرماید: چه بسا همینهایی که ظاهر به هم نزدیکاند، در دل با همدیگر نیستند. هر کسی که دلش به دل دیگری راه نداشت، قطعاً این دو دل به هم روی نمیکنند و چون رو به هم نکنند، چهرهها و بدنهایشان نیز به یکدیگر رو نمیکند. اما اگر دلی به دلی راه داشت، میبینید که بدن و چهرههایشان نیز از یکدیگر روی برنمیگرداند و هر وقت به هم میرسند، از هم پشتی نمیکنند. در این هنگام گرچه به ظاهر با هم جمع میشوند، اما اگر اهل دل هم باشند، در بین آنها مانعی که چشم دل او باز باشد، خواهد دید که آنها به یکدیگر پشت نکردهاند، اما اگر دل با هم مأنوس باشد، اهل باطن در خواهند یافت که این دو به هم رو کردهاند، ولو اینکه یکی مثلاً در اهل و دیگری در فلان نقطه از دورترین نقاط کشور باشد. آنچه ملاک است، رو کردن «القلوب» به هم است. باید این را دنبال کرد که اگر دلها به هم رو کنند، قهرا موفقیت هست؛ در غیر این صورت راهی جز افتراق و جدایی نخواهد بود؛ زیرا نهایت راه، همچون بهشتیان اجتماع است و همانند دوزخیان افتراق است. لذا باید در ادامهی جلساتمان به این معنی بیشتر عنایت کنیم.
و اکنون وارد بحث میشویم که راجع به طهارت و مراتب آن است. «طهارت» حاوی یک معنای ظاهری و یک معنای باطنی است. معنای ظاهری طهارت «پاکی» است. ما در سلسلهی جلساتمان إنشاءالله قصد داریم که مباحث مربوط به معنای باطنی طهارت را تقدیم حضورتان کنیم. در ابتدا دربارهی طهارت ظاهری عرض میکنیم که این طهارت در سه بخش وضو، غسل و تیمم حاصل میشود و این طهارتی است که در فقه مطرح است. طهارت فقهیه را فقها برای این مطرح فرمودهاند که بدن انسان را از نجاستهای ظاهری پاک کند؛ زیرا فقه شریف مربوط به بدن و اعمال غالبی آن همانند نماز و روزه و احکام شرعی است که با انجام آن، انسان در مرتبهی بدن به مقام تجلیه میرسد و تجلیه مربوط به ظاهر انسان است که مطابق قوانین شرع و احکام شرعی آن آراسته میشود. لذا فقه شریف باید در متن انسان و اجتماع پیاده شود تا هر دو را تجلیه نماید.
شاخصهی مرتبهی طهارت را «وضو» تشکیل میدهد. در یک روایت آمده است که «الوضوء علی الوضوء نور». وضو گرفتن نور است. در روایتی دیگر آمده: «اگر شخص با وضویی قبل از اینکه وضویش را باطل کند، وضوی دیگری بگیرد، او نور بر نور افزوده است.» که «الوضوء علی الوضوء؛ نورٌ علی نور».بنابراین سعی کنید از جلسه بعد همه ان شاالله با وضو وارد جلسه شوید.
در نکتهی ۷۳۰ «هزار و یک نکته» حضرت مولی مکرّم آمده است:«شیخ رئیس در فصل دوم مقالهی اولی قانون در حفظ صحت عین گوید: «و ممّا یجلو العین و یحدّها الغوص فی الماء الصافی و فتح العین فی داخله.» یعنی: از جمله چیزهایی که جلا دهد چشم را و حفظش نماید، فرو رفتن در آب صاف و گشودن چشم در داخل آن است.در تفسیر «نور الثقلین»، حدیث ۱۲۷ این است: «فی کتاب علل الشرایع بإسناده إلی ابن عباس قال: قال رسول الله ﷺ: افتحوا عیونکم عند الوضوء لعلّها لا تری نار جهنم.» (یعنی در هنگام وضو چشمانتان را بگشایید تا بدین طریق چشمان تان از آتش جهنم برحذر باشد.)، جهنم، عینِ رمد و عمی و سایر امراض آن است. أعاذنا الله و إیاکم منها.
برای اینکه بحث وضو را دنبال کنیم، نکتهی ۷۳۵ «هزار و یک نکتهی» حضرت مولی روحی فداه را تلاوت میکنیم تا بعد به شرح و بیان آن بپردازیم. در نکتهی مذکور آمده است: «فی ترک الأطیاب فی شرح الشهاب (حدیث ۲۲۹): امتی الغُرِّ المُحَجَّلُونَ یومَ القیامةِ مِن آثارِ الوضوء.» گفت پیغمبر ﷺ: امت من روی سپید و دست و پای سپید باشند از اثر دست و روی شستن بدان که ایزد تعالی چون نماز را واجب کرد نخواست که بندگان وی به دنیا آلوده، به خدمتش آیند؛ لذا ایشان را فرمود که وضو کنند و با این چهار عضو مخصوص کرد؛ زیرا آدم اول روی به درخت گندم کرد و به پای برفت و به دست از درخت گندم باز کرد و بر سر نهاد و بر حوا آورد. این چهار عضو گناهکار را فرمود: شستن به گاه خدمت.
جناب رسول الله ﷺ فرمودند: وقتی نماز را واجب کرد، دید که بندگانش آلودهاند؛ لذا دستور داد که بندگان قبل از ورود به نماز، اول روشن گردند و سپس وارد منطقهی روشنایی (صلوة) شوند. بنابراین، اگر حق مشرف به زیارت نماز را ندارد، چون نماز پاک است و حقیقت آن تماماً طهارت است، کسی که وضو ندارد وجودش تاریک است و کسی که تاریک باشد حق ملاقات با نماز را که نور است، نخواهد داشت.پیامبر ﷺ فرمود: خداوند وضو را واجب نمود؛ زیرا نخواست بندگانش با بدن آلوده وارد نماز شوند؛ زیرا بنده به دنیا آلوده است و شبانهروز در این آلودگی به سر میبرد. نتیجه اینکه انسان با وضو گرفتن خود را آماده میسازد برای ورود در منطقهی نورانی دیگری به نام نماز.
به مناسبت بحث، نکتهای را بیان مینماییم که این نکته به عنوان رمزی در فهم قصههای قرآن کریم است و آن اینکه: هر چه را در قرآن میخوانید از قصهی حضرت آدم علیهالسلام که اولین قصهی سورهی بقره است، گرفته تا حضرت موسی علیهالسلام، حضرت ابراهیم علیهالسلام، حضرت عیسی علیهالسلام، حضرت نوح علیهالسلام و دیگر انبیای عظام، بدانید که اینها فقط صرف پرداختن به یک داستان نیست، بلکه رمز این قصهها در قرآن آن است که هر کسی بخواهد از حیوان بودن به درآید و به مقام انسانیت برسد، باید مسیری را طی کند که در این مسیر همانند پیغمبران دچار حوادث و موانع شود و با مشکلاتی برخورد کند.
مثلاً اگر کسی از امشب بگوید: خدایا میخواهم بیایم تا تمام آنچه را که فرمودی عمل کنم، از فردایش خواهد دید که مشکلی برایش پیش آمده است، همانند مشکل حضرت آدم علیهالسلام؛ یک حادثهای برای او اتفاق افتاده است، همانند حادثهی حضرت موسی علیهالسلام؛ یک واقعهای برای او رخ داده است، همانند واقعهی حضرت عیسی علیهالسلام و ... خداوند نیز در قرآنش میفرماید: اگر در مسیر انسانیت مشکلی شبیه مشکل حضرت آدم علیهالسلام پیدا کردی اینگونه حلش کن، و یا اگر شبیه حضرت موسی دچار مشکل شدهای راه حل آن اینگونه است. به تعبیر دیگر، وقایع قرآن مربوط به مورد خاص نیست که تا قرآن همانند کتاب قصه و داستان تلقی گردد، بلکه قصص قرآنی و نقل وقایع و حوادث مهم در امور مختلف برای شرح و بیان اطوار وجودی انسان و شئون مختلف اوست. یعنی قرآن از بدو تا ختم، تفسیر انفسی انسان است.
نتیجهی کلام این که ما نمیپنداریم قرآن یک داستانی گفته که حضرت آدمی بود، این حضرت آدم در یک بهشتی زندگی میکرد، به او گفته بودند به گندم نزدیک نشو و او هم نزدیک شد و از آن خورد و از بهشت بیرونش کردند، تا از آن به بعد سؤالهای فراوانی پدید آید که مثلاً: آدم ابتدا در کجا بود؟ چگونه او را ساختند؟ آن بهشت در کجا بود؟ چگونه به گندم نزدیک شد؟ مگر در بهشت گندم و جو هم وجود دارد؟ و مگر آنجا ممنوعیتی هم هست؟ چرا از آنجا بیرونش کردند؟ و دهها سؤال دیگر... سرّ تمام این سؤالاتی که برای افراد پیش میآید این است که خیال کردهاند قضیهی حضرت آدم و مانند آن صرفاً به عنوان پرداختن به یک قصه در قرآن است و حال آنکه این عرض کردیم اینگونه نیست، بلکه همهی قصص قرآنی بیان اطوار وجودی انسان در سیر تکاملی او است که سفرنامههای انبیا در مقام شهود حالات ما است، وگرنه انسانهای کامل همانند سفرای الهی منزه از خطا و اشتباهاند. و این لطیفه را روح دیگری است که برای اهل آن با تدبر تام معلوم است که انسان کامل را روی به جانب حق است که مظهر اسماءالله است و چهرهای به جانب خالق است که اطوار وجودی آنها را به آنها نشان میدهد تا در مسیر تکامل، شوق به کمال یابند. فافهم!
همچنانکه گفتیم باید تمامی آیات قرآن از بدو تا ختم آن در نفس و اطوار وجودی و شئون اطوار آن پیاده نمود. به عنوان مثال یکی از آیاتی که اشارهی مستقیم به ذبح خلق و خوهای ناشایست و کندن و نابود نمودن آنها از حریم دل دارد، آیهی ۲۶۱ از سورهی مبارکهی بقره است که از جناب خلیل ابراهیم علیهالسلام چنین حکایت مینماید که:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا ۚ وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
یعنی: «و چون ابراهیم گفت: بار پروردگارا! به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد. خداوند فرمود: باور نداری؟ گفت: آری باور دارم لیکن میخواهم تا به مشاهدهی آن، دلم آرام گیرد. خداوند فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها را به هم درآمیز، نزد خود، آنگاه هر قسمتی بر سر کوهی بگذار، پس آن مرغان را بخوان تا به سوی تو شتابان پرواز کنند و آنگاه بدان که خداوند بر همه چیز توانا و به حقایق امور عالم داناست.»
همانگونه که در ظاهر آیهی شریفه آمده است، جناب ابراهیم علیهالسلام در این کریمه خواست تا حقیقت اسم شریف «محیی» را مس نموده و در مقام شهود آن برآید؛ لذا از حق متعال چگونگی احیا را طلب کرد که ﴿رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ﴾. لذا به حضرتش گفته شد چهار مرغ که عبارتاند از کرکس و اردک و طاووس و خروس را بگیر و پاره پاره کن و گوشتهای آنها را درهم بنما و بالای هر کوهی قسمتی از آن را بگذار، سپس آنها را بخوان تا به سوی تو شتابان پرواز کنند. حضرت این چهار مرغ را تهیه کرد و آنها را درهم کوبید و با هم مخلوط کرد و بالای ده قلهی کوه نهاد، سپس آنها را صدا زد و این ذرات درآمیخته، از هم تفکیک شدند و هر یک از آن چهار تا بار دیگر تشکیل شده و به سوی حضرتش پرواز کردند.
اگرچه اکنون درصدِ انکار تحقق چنین قضیهای در خارج نیستیم، چرا که از نظر عقلی وقوع قضایایی از این قبیل ممکن بوده و استحالهی عقلی ندارد، زیرا انسان کامل، صاحب ولایت کلیه است و وی را دست تصرف بر مادهی کائنات است. اما با توجه بدین اصل که، قرآن صورت کتبیهی انسان کامل است و تمامی آیات آن حکایت از احوال گوناگون سالک إلی الله در سیر صعودی دارد، عمده آن است که اهتمام وافر به دریافت تفسیر انفسی آیات داشته باشیم.
به عنوان مثال در حدیثی از صادق آل محمد علیهمالسلام میخوانیم که آقا فرمودند:
«حیوانات صور و مثل اعمال شما هستند.» این حکمِ حکیم صادر از لسان عصمت، مبین بسیاری از حقایق در آیات و روایات خواهد بود. فیالمثل باید دید هر یک از انواع اربعهی مذبوحه که عبارت بود از کرکس و اردک و طاووس و خروس، حاوی چه خصایصی است که در آیهی شریفه امر به ذبح آنها شده است. به تعبیر دیگر هر یک از این حیوانات بیانگر چه خلق و خوی زشتی هستند که حق متعال به پیغمبر خود دستور ذبح و نابودی آنها را صادر مینماید.
با مطالعه و تأمل در خصوصیات این حیوانات دانسته میشود که هر کدام از اینها حاوی صفاتی هستند که وجود آنها در انسان، رذیله به حساب آمده و او را مستحق عقاب خواهد ساخت. مثلاً صفت بارز خروس شهوترانی است که وجود آن که نشانهی افراط در شهوت است و در انسان رذیله به شمار میآید و یا این که خصوصیت غالب بر طاووس میل به زر و زیور و نقش و نگار و زیبایی و تجملات دنیایی و کبر و خودخواهی است که باز هم وجود آن در انسان از خصایص ناپسند به شمار میآید. همچنین است صفاتی چون لاشخورى و مردهخواری که به ترتیب، در حیواناتی چون اردک و کرکس نمود بیشترى دارد و هر یک از آنها در انسان، مانع از رسیدن او به کمالات لایق انسانی میشود. لذا باید هر یک از این صفات را در خود کشت تا بالهای طیران به عالم قدس گشوده شود.
حضرت مولی ـ روحی فداه ـ در باب دوم دفتر دل اشاره به حقایق مذکور دارند، آنجا که میفرمایند:
برای مسّ سر اسم محیی بخواهد از خدایش کیف تحیی
باذن او بیابد رهنمون را بگیرد چار مرغ گونهگون را
چه مرغان شگفت پر فسوسی ز نسر و بط و طاووس و خروسی
نماید هر یکی را پاره پاره به هر کوهی نهد جزئی دوباره
بخواند نام آنان را به آواز که در دم هر چهار آیند به پرواز
ترا هر چار مرغ اندر نهادست که روحت از عروجش اوفتادست
ترا تا خسّت نفس است، بطّی که با لای و لجن، در بحر و شطّی
همی جوشد ز شهوت، دیک، دانی زخارف آن طاووس است و آنی
چو نسری، کرکس مردارخواری ببین اندر نهاد خود چه داری
بکش این چار مرغ بیادب را که تا یابی حیات بوالعجب را
بدین نکته علیا دانسته میشود که قضیهی حضرت آدم یک قضیهی شخصی نیست، بلکه جنابعالی هم اگر بخواهی همانند آدم به سوی آدمیت حرکت کنی، برای تو هم چنین مشکلاتی وجود دارد. به عنوان مثال حضرت آدم علیه السلام آمد تا به سوی آدمیت حرکت کند. اما همین که همجنس دارد و باید با همجنسش همبستر شود، این اولین گرفتاری اوست؛ چرا که جوابگویی به قوهی شهوت که از جملهی آن میل به مجامعت با جنس مخالف است، تعلق به عالم مادون به شمار آمده و تعلق با توحید سازگار نیست. از طرفی همین خدایی که به من و تو میفرماید: «عرش و فوق عرش من منتظر توست، بیا و خود را بدان جا برسان.» همین خدا به من و تو دستور داده که همسر بگیرید و فرموده: «ازدواج نصف دینت را حفظ میکند.» اتفاقاً اولین مشکلی هم که در سیر انسانی برای هر فردی رخ میدهد همین است. این را باید چه کار کرد؟ آیا به آن رو کند یا نکند؟ در جای دیگر فرمودند: «اگر کسی همسر داشته باشد و چهار شب با همسرش در بستری بخوابد و به همدیگر پشت کنند، خلاف است.» حتی فرمودند: «اگر کسی همسری دارد و چهار ماه با همسرش مواقعه ننماید، او حرام شرعی مرتکب شده و باید توبه کند.» در جای دیگر فرمودند: «بر شما واجب است خرج و مخارج همسرتان را نیز تأمین کنید، غذا و لباسش را بدهی، به اندازهی کافی او را تفریح و زیارت هم ببری و ...»
حال باید با این همسر و هوای در منزل چه کرد؟ با او باشیم یا نباشیم؟خواهید دید به محض این که به دامن ازدواج افتادید، از بهشت بدرآمدهاید و به تعبیری به گرفتاری افتادهاید. و صد البته کسی که میخواهد آدم بشود، باید بداند که آدمیت با گرفتاری همراه است که ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ﴾؛ یعنی انسان را در سختی بزرگ میکنیم. اگر کسی از لابهلای سختیها بالا نرود اصلاً بزرگ نمیشود.
اگر کسی بگوید: من ازدواج نمیکنم تا هنگامی که خود را خوب بسازم، چنین فردی خطا رفته است؛ برای این که تمام انبیا و ائمه علیهمالسلام، حتی پیغمبر اکرم ﷺ و امیرالمؤمنین علیهالسلام هم ازدواج کردهاند. ازدواج هم سیرهی پیغمبر است و هم سیرهی انبیا و ائمه علیهمالسلام. شما هیچ پیغمبر و امامی را نمیبینید که ازدواج نکرده باشد.
نتیجهی کلام این که همسیره بودن با پیغمبر و آل او این شرط را میطلبد که انسان تمام دستورات ایشان را عملی کند اگرچه برای جامهی عمل پوشاندن آن فرامین، مشکلات و سختیهای بسیاری در مسیر حرکت او پدید آید.
در روایت فرمودند: وقتی دیدیم حضرت آدم علیه السلام رو به دنیای آلوده کرد، برای تطهیر او در هنگام نماز دستور دادیم که صورت خود را بشوید. و از آنجا که با پا به طرف دنیا رفت، به او امر کردیم که پایت را نیز باید بشویی. و در ادامه چون با دست از آن درخت کسب و کار، میوه و روزی زن و فرزند را کند و آن را بر سر گذارد و برای حوائجش آورد، به او دستور دادیم که دست و سر خویش را هم شست و شو کن.جنابعالی هم که به طرف کشاورزی و کارمندی و کسب و کارت میروی در حقیقت با صورت خود به طرف دنیا رو کردهای. وقتی رو به طرف دنیا و شجرهاش نمودی، باید در هنگام نماز صورت را بشویی؛ زیرا که صورت تو دنیایی را زیارت کرده است که همواره آلوده میباشد. وقتی به طرف دنیا روی آوردی قطعاً با پا به طرف آن میروی؛ پس در هنگام وضو، پایت را نیز باید مسح کنی تا پاک شود.
در ادامهی روایت فرموده است که: «و به دست از درخت گندم باز کرد.» تو نیز هنگامی که به محل کارت رفتی، مطمئناً با دست کارهایت را انجام خواهی داد، پس در وضو دستهایت را هم باید بشویی. «و بر سر نهاد و بر حوا آورد.» وقتی که رفتی و زحمت کشیدی و خون جگر خوردی و صبح تا به غروب کار کردی، مقداری را که حاصل کارت است به عنوان احترام و عرض ادب روی سرت میگذاری و تقدیم همسر و منزلت میکنی، پس در هنگام وضو، سرت را هم باید مسح کنی.
حاصل کلام اینکه: دل به دنیا دادهای و رو به آن کردهای، پا به سوی دنیا بردهای و دست و سرت را نیز به واسطهی آن آلوده کردهای. بنابراین از پا تا به سر، به دنیا آلودهای. حال اگر میخواهی به نماز رو کنی، باید وضو بگیری تا این وضو تو را تطهیر کند و بعد از آن در پیشگاه خداوند حاضر شوی و یکپارچه در طهارت باشی.حاصل آن که دنیا اشتغال است و نماز توجه، و توحد با تعلق سازگار نیست. پس از وحدت به سوی کثرت رجوع کن و از کثرت به سوی وحدت روی بنما تا از دنیا به نماز برسی که این عرضی بود مختصر از موقعیت و جایگاه وضو در نظام عالم.
والحمد لله رب العالمین
هنوز گفتگویی در این تالار آغاز نشده — اولین نفر باشید!
نظرات کاربران 0
برای ثبت نظر باید وارد سایت شوید.
ورود / ثبتنامهنوز نظری ثبت نشده است.
برای ثبت نظر وارد شوید